اگر رئیسم زن نبود…

روایت‌ها | ۰ comments

ماه‌های اول استخدامم برای این‌که راه‌و‌چاه را بهتر یاد بگیرم در کنار یکی از کارمندهای باسابقه مشغول به کار شدم. مردی بود حدوا ۵۰ ساله. بیشترین زمان کاری را با او می‌گذراندم. انصافا هم در کار فروش خیلی چیزها از او یاد گرفتم. در رفتار و گفتار خودمانی بود. فکر می‌کردم به خاطر سن و تجربه‌اش این‌طوری است و من هم نباید سخت بگیرم.

یک روز بی‌مقدمه گفت: «نباید این رو بهت بگم ولی خیلی زیبا و جذابی.»

قاعدتا باید می‌گفتم اگر نباید این حرف را به همکارت بزنی و می‌دانی گفتنش درست نیست، پس چرا گفتی؟! اما نتوانستم. شوک شده بودم. شاید هم ترسیده بودم ناراحت شود و فکر کند چقدر بی‌جنبه هستم.

لبخند ناشیانه‌ای زدم و سعی کردم به روی خودم نیاورم. روزهای بعد تعریف و تمجیدها زیادتر شد تا جایی‌که درباره سایز و قد و هیکلم هم نظر می‌داد. نمی‌دانم چرا ولی هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم نارضایتی‌ام را به شکل درست نشان بدهم، فقط هر بار معذب می‌شدم و اعتماد به نفسم را در جواب دادن بیشتر از دست می‌دادم. یک اتاق مشترک داشتیم و این من را بیشتر مضطرب می‌کرد. به تمام حرکاتش حساس شده بودم و سعی می‌کردم خودم را خونسرد و یا مشغول کار نشان بدهم  و تا حد ممکن از او فاصله بگیرم.

فردای روزی که درباره روابط خصوصی‌ام و این‌که کسی در زندگی‌ام دارم یا نه پرس‌و‌جو کرد، عزمم را جزم کردم و فکر کردم حالا که نمی‌توانم به خودش بگویم میروم سراغ  مدیر بخش. شبی که قرار بود صبحش با مدیر حرف بزنم تقریبا نخوابیدم. می‌ترسیدم حرفم را باور نکنند و از کار بیرونم کنند. من یک نیروی تازه‌کار بودم و برای این مجموعه اهمیت چندانی نداشتم. جملاتی را که می‌خواستم بگویم چندین بار جلوی آینه تکرار کردم. سعی کردم با خودم و احساسم رو‌راست باشم تا بتوانم مشکل را دقیق شرح بدهم.

این را هم بگویم که مدیر من یک زن میانسال و جدی بود. شاید همین به من جرات بیشتری داد. برخلاف همه ترس‌ها و تردیدهایی که داشتم، مدیرم صمیمانه به حرف‌هایم گوش داد و من هم صادقانه احساساتی را که در این دوهفته تجربه کرده بودم، با او در میان گذاشتم.

سوالهای همدلانه‌ای پرسید و در نهایت به من اعتماد کرد… نمی‌دانم اگر رییسم زن نبود من این کار را می‌کردم یا نه؟ این ماجرا فقط دو هفته طول کشید ولی شدت اضطراب و احساسات آزاردهنده‌ای که تجربه کردم خیلی زیاد بود. احساس بی‌عرضگی می‌کردم. احساس می‌کردم گناهکارم و آن لبخند بی‌معنی روز اول و سکوت‌های احمقانه بعدی باعث شد که درباره من قضاوت کند…

بیست سال از آن ماجرا گذشته و من امروز خودم یکی از مدیران فروش این شرکت هستم. هیچ وقت این تجربه را فراموش نکردم و تمام تلاشم را کردم که محیط کاری سالمی داشته باشیم تا هر کدام از کارکنان بدانند این یک مسئله بی‌اهمیت و پیش‌پا‌افتاده نیست.

۰ دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *