اگه با آبروریزی بیرونم کنند…

روایت‌ها | ۰ comments

صندوقدار یک رستوران بودم. قبلش کارهای مختلفی انجام داده بودم. به سختی این کار رو پیدا کردم، اون هم  بعد از کلی مصاحبه، دوندگی، ضمانت‌نامه و سفته.  نسبت به محیط‌های کار قبلی بهتر بود. حقوق‌ها به موقع پرداخت می‌شد و مرخصی هم طبق قانون کار بود و باهامون راه می‌اومدند. تو قسمت پیشخدمت‌ها معمولا جابجایی نیرو زیاد داشتیم.

شش ماهی بود که اونجا بودم که یک نیروی جدید تو این بخش استخدام شد. یه پسر جوون بود و اتفاقا همشهری و هم‌زبون من. کلا آدم خوش‌مشرب و گرمی بود. خیلی زود با همه صمیمی شد وبه اصطلاح جا‌ی‌پاش رو سفت کرد. همه از شوخی‌ها  و جوک‌هایی که می‌گفت می‌خندیدند. با من هم رفتار دوستانه‌ای داشت، به ظاهر مثل بقیه، ولی من احساس می‌کردم یک‌چیزی درست نیست. مثلا بیش از حد به من نزدیک می‌شد. یه چندباری مثلا ناخواسته لمسم کرد. از اون لمس‌ها که آدم رو معذب می‌کنه. جوک‌ها و وشوخی‌هاش به نظر من بی‌ادبانه بود. یکی دوبار تو شوخی‌هایی که می‌کرد از کلمه‌ای استفاده کرد که در زبان ما بار معنایی جنسی نامناسبی داشت. تو اون جمع من فقط هم‌زبونش بودم و منظورش رو گرفتم. نگاهاش رو دوست نداشتم.

یه فضای کوچیک انبار‌طور برای استراحت و نماز داشتیم. وقت‌هایی که مشتری نبود یا قبل از شروع شیفت بعدی می‌تونستیم چند دقیقه‌ای اونجا باشیم. یه روز بعد از تموم شدن شیفت کاریم برای استراحت رفتم اونجا. احساس کردم کسی پشت سرم وارد شده قبل از این‌که برگردم از پشت محکم بغلم کرد. نمی‌تونم بگم چقدرترسیده بودم، آب دهنم خشک شده بود و صدام درنمی‌اومد. برای چند ثانیه خودش رو بهم مالید و گفت می‌دونم دوست داری و همین رو می‌خواستی. تمام توانم رو جمع کردم، خودم رو از دستاش بیرون کشیدم و با صدای گرفته و لرزون گفتم گمشو…

بعد از گذشت چند سال، هنوز هیچ کلمه‌ای برای توصیف حالم نمی‌تونم پیدا کنم و گفتن و نوشتن از اون ماجرا برام سخته. کیفم رو برداشتم، زدم بیرون و تمام راه تا خونه گریه کردم.  فردا برای همکارم که بهش احساس نزدیکی بیشتری داشتم ماجرا رو سربسته تعریف کردم. گفت دوسال پیش هم یه ماجراهایی شبیه این داشتیم، کار به مدیریت و شکایت کشید ولی رئیس حرف همکارمون رو باور نکرد و گفت فقط نمی‌خوام اینجا ازاین کثافت‌کاری‌ها باشه، بهتون پول می‌دم که مثل آدم کار کنید، اگه حرفت هم درست باشه حتما خودت هم یه کرمی ریختی…ولی بعد هر دو نفر رو اخراج کرد. بدیش این بود که یه مدتی کلی حرف و حدیث و شایعه و پچ‌پچ بین همکارا بود.

یه هفته وحشتناک رو گذروندم. احساس امنیت نمی‌کردم. همش باید مراقب می‌بودم که شیفتم باهاش یکی نشه. با شنیدن حرف‌های همکارم فکر کردم  اگه مسئله رو هم بگم  درنهایت می‌خوان با آبروریزی بیرونم کنند. طرف هم که خوش‌خدمت و چرب‌زبون بود و کلی مشتری براشون جذب  کرده بود. بعید بود کسی از همکارها هم حق رو به من بده. خلاصه خودم به بهونه مریضی مامانم و برگشتن به شهرستان از کار اومدم بیرون. دو ماه کرایه‌خونه‌ام عقب افتاد و با قرض و بدبختی زندگی کردم تا تونستم یه کار دیگه پیدا کنم که اصلا درحد و اندازه توانایی‌هام نبود. نمی‌دونم تصمیمم درست بود یا نه ولی اون موقع این تنها راهی بود که به نظرم رسید. دوره خیلی بدی بود و به خودم و زندگی کاریم خیلی ضربه زد…

۰ دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *